تبليغاتX
انتظار بهانه اي است براي رسيدن

انتظار بهانه اي است براي رسيدن

از انتظار تو براي ماندن تا انتظار من براي رسيدن

گویا این زندگی پر پیچ و خم دست بردار نیست .... دلم هنوز تنگ است و هنوز سرگردان در کوچه های بی کسی و تنهایی دست و پا می زنم .... نمی دانم برای کی .... نمی دانم به چه دلیل ... نمی دانم این چیست که آزارم می دهد .... بعد از این همه وقت هنوز هم پریشان نداشتنت ... نبودنت ... ندیدنت ... نه ....! گاهی حس می کنم که تو نیستی که مرا می آزاری ...... دلتنگی ... دلتنگی و باز هم دلتنگی....

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 4:13 قبل از ظهر توسط فرهاد|

زمستان 89 تمام غصه هاي تلخم را به دوش مي كشد ... دلم هنوز گرفته است ... مي خواهم آرام باشم و با نو شدن سال همه را دور بريزم ولي نمي شود دلم احساس تنهايي مي كند و هنوز جاي خاليش در دلم خالي مانده و گويي ديگر كسي نمي تواند اين غم عظما را از دلم پاك كند ....

بهار 90 مي آيد و اميدوارم كه اندوه و غم فراوان 89 را با خود از بين ببرد ... و تو در بهار زندگيت نو مي شود....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط فرهاد|

خيلي دووست دارم دم عيدي چيز ناراحت كننده اي ننويسم ... ولي دست خودم نيست ... دلم مثل هميشه درياي خونه ... انگار نه انگار كه دوري و جدايي ما ديگه داره به سال مي كشه ... جشن عروسي تو هم تا چند روزه ديگه برگزار مي شه و مي ري سر خونه زندگيه خودت آرزوي خوشبختيتو دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط فرهاد|

ولنتاین همه مبارک .... همه اونایی که عشقشون کنارشونه ... همه اونایی که هیچوقت طعم تلخ زندگی و نچشیدن ...

ولنتاین امسال ... دو تا شمع مشکی خریدم و اینقدر اشک ریختم تا شمعا از رو رفتن و تموم شدن .... اولین ولنتاینی که هیچکی و نداشته باشی چقدر تلخه چقدر سخته ....

ولنتاینی که بدونی دیگه عشقت مال تو نیست بدونی که عشقت مال یه غریبه اس ... ولنتاین ... دلم خیلی گرفته خیلی خیلی گرفته آسمون دلم اینقدر ابریه که خورشید دیگه طلوع نمی کنه .... تا کی باید این مدلی باشم نمی دونم .....

نمی دونم.....


نمی دونم ...

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط فرهاد|

گذشت ... هر چه بر من گذشت ... گذشت ولي من و تو شب و غصه ؛ غم و در همچنان ادامه دارد و من تنهاي تنهايم دور از تو روزهايي را تجربه مي كنم كه شايد هيچگاه فكر اينكه اين روزها در آينده ام باشد هم مرا آزار مي داد ... ديگر همه چيز تمام شده است... و فقط شب گريه هايم اشكهايي كه پر از درد و غصه و ماتم است ناله هاي شر از درد و غصه تو شده تمام زندگيم اين است غصه من و تو شب و غصه ؛ غم و درد .....
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط فرهاد|

من ..... درانتظار چه نشسته ام ؟ نمي دانم ....! به اميد كه دلم آرام گرفته است نمي دانم ....؟ غم و غصه دلم انقدر زياد شده است كه گويي تمام قلبم را فرا گرفته است و چشمانم از شب گريه هاي پي در پي آرام آرام سويش را به سپيدي صبح داده است زير بار غم و غصه از دست دادنت دلم مي پوسد اشكم خشك شده است و هنوز هم تنهاي تنها يم .... و تو .... چه خوشبختي امروز بي من و در زندگيت هيچ غمي و هيچ مشكلي نداري به اميد خوشبختي توست كه زنده ام گويي آرامش تو با انتظار من عجين شده است تو بي من و من رها آزاد خدايا دلم آنقدر گرفته است كه اگر مي توانستم به سوي تو مي آمدم كاش مي توانستم ............................

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط فرهاد|

در جاده‌ي باريك صحراي بي آب و علف همه چيز را پشت سر مي گذاشت پاهاي لابر و كبره بسته اش بر  روي شنهاي داغ گويي بر سبزه هاي بهاري بوسه مي زند همه چيز برايش سراب  بوده سراب حتي زندگي ......اما خود نمي دانست كه ميرود كه جفت خود بيابد شايد  بند تنهايي را از هم پاره كند و پايان زندگي بي پايان خود را به اصطلاح ببيند و لمس كند اي كاش مي دانست يعني از كودكي مي دانست اگر تنها آمد و در آخر كار تنها مي رود در ميانه راه به تنها نياز دارد تا در پايان هادي خانه ي ابدي اش باشد پس كلمه را آنچنان ندانسته آموخت كه بجاي تنها تنها ماند  .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط فرهاد|

نمي دونم چي بگم نمي دونم از خدايه مهربونم كه خيلي وقته مهر و محبتش و نديدم چي بخوام .

داره زندگيت خراب مي شه مي فهمي من دوست دارم قد خود خدايي كه تو رو ازم گرفت و لي خوب خيلي وقتا آدما بايد از روي همه حرفايي كه زدن بگذرن حتي از عشقشون  واسه اينكه زندگي دست سرد و خشن شو بهت نشون نده به من كه نشون داد ولي خوب پوست من سخت تر از اونيه كه تو فكرشو مي كني ... ولي تو نه تو خيلي لطيفي دوس ندارم بديهاي زندگي رو ببيني دوس دارم هميشه سالم سلامت و خوشبخت باشي ... دلم گرفته ... مي فهمي ... ولي خوب چي كار مي تونم كنم نمي تونم كه واسه اينكه دلم و آروم كنم سر درداي شبانمو  از بين ببرم...دردامو تسكين بدم زندگي تو رو خراب كنم ولي اين اصلاً انصاف نيست .... بخدا نيست ....  پس سعي كن فرهاد و تو دلت طوري بكشي كه ديگه اگه يه روزي زنگ زد و منتت كرد جوابشو ندي ... خوب ... رسم زمونه اس آدما دير عاشق مي شن خيلي دير ... وقتي مي فهمي همه كست رفته كه ديگه جز جون دادن تو اين دنياي كثيف هيچ كاره ديگه اي نمي توني بكني ... هيچ كاري ... درست مثل من ... يادت باشه كه من با يه آدم غريبه هيچ فرقي ندارم ... اگه بگم دوست ندارم ، دروغ گفتم با همه كارات هنوزم مثل قديما دوست دارم مثل اون دو ماهه اول ولي چه فايده زندگيتون خراب كنم كه چي بشه .... زندگيت قشنگ عشقم ... دوست دارم ... باي باي ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط فرهاد|

دلم گرفته است ... آسمان دلم انگار نمي خواهد آفتابي شود... نمي داني آفتاب زندگيم ديگر بر سر زندگي غريبه ايي مي تابد ... غريبه ايي كه در كمتر از چند روز كوتاه تمام زندگيم را ربود .....واي دلم چقدر تنگ است براي تمام لحظه هاي با هم بودن ... براي زندگي در كنار هم نفس در نفس نگاه در نگاه قريب به يك ماه و چند روز از اين خاطره مي گذرد ولي همچنان داغش را داغ دارم و دلم همانند روزهاي اول نبودش را زار مي كشد ... به چه پناه برم به تو كه تمام هستي ام هستي و ديگر نيستي ... به چه به كه .؟

مانده ام در كوچه هاي بي كسي سنگ قبرم را نمي سازد كسي

 سوختم خاكسترم را باد برد بهترين يارم مرا از ياد برد .

آه كاش تو مال من بودي تا طعم شيرين زندگي را در كنار هم حس مي كرديم و تو من و من تورا براي با هم بودن تجربه مي كرديم .

تنهايييييييييييييييييييييييييييييي

قصه ام در غصه تو گم گشته است ...  نمي داني كه چقدر دلم تنگ توست

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط فرهاد|

روزها تند و تند در پي هم مي گذرند و من همچنان عاشق و عاشق تر مي شوم انگار نه انگار خيانت ديده ام انگار نه انگار تمام هستي من امروز در آغوش شخصي ديگر آرميده است و انگار نه انگار جگر گوشه قلبم ؛ خود را از من و مرا از خود رها ساخته است ...

نمي دانم كدامين گناه را پاسخ مي دهم نمي دانم چگونه دردهاي زندگي خود را آرام آرام از بين مي برم و چگونه دلم را به بي تو ماندن عادت مي دهم . به من مي گويند كه همه مشكلات را زمان حل مي كند زمان مرا آرام كرده است؟! اگر اين است اين شب گريه هايم از آن چيست ؟؟ روز به روز فكرت ، قلبت ، اشكت مرا رها نمي سازد مي دانم كاري نه از دست تو بر مي آيد و نه از اين دل شكسته كه تكه هايش را نمي دانم در كدامين وادي بيابم ... دلم سخت گرفته است ... و همچنان دوستت دارم ... تا قدم بر دل كهنه و پيرم گذاري به كدامين اميد دل را ... اشكهايم امانم را بريده است و دلم براي خنديدن در كنار تو لك زده است و تو چه آرامي انگار ... دلم براي با تو بودن لك زده است ... ماه شبهاي تنهايي من ... دلم لك زده مي فهمي ... دوستت دارم را مي فهمي ... احساس را مي فهمي ... كاش مي فهميدي و كاش اينگونه نمي شد ... چقدر دلم تنگ است ... چقدر هواي آغوشت را دارد ...  دوستت دارم ...!!!  

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط فرهاد|


آخرين مطالب
» دلتنگی .... دلتنگی ... و باز هم دلتنگی
» بهار 90
»
» ولنتاین ، تنهایی و ....
» من و تو شب و غصه غم و درد
» انتظار انتظار انتظار ................
»
» سخت ترين روزهاي زندگي من
» به گذشته نگاه مي كنم
»

Design By : Pichak